خریدار

پسرک  دستهایش را می آورد جلو

بلندتر داد می زند

فال

فال

می دانم

این شهر

حافظه ندارد

حافظیه ندارد

تمام نخواستن هایت را

می خرم

چکیده

هر شب

قسمتی از من در سیگار دود می شود

قسمتی دیگر در چای سرد

درست همان قسمت که سُر می خورد

لابلای انگشتهایت

و شعر نشده

چکه می کند

در چاهی از انبوه

و لطفن بخوانید

 نقد جناب آقای کیوان اصلاح پذیر

این شعر ارزش تعمق و تشریح دارد

تقسیم من بین گرما وسرما . فوق العاده در هم تنیده است

افق این رخداد چاهی است پر از انبوه ! نشستن صفت به جای اسم باعث میشود تا این چاه از هر صفت دیگری دهشتناک تر بنظر برسد . این چاه پر از انبوه است انگار که شاعر برای توصیف عمق و ترسناکی چاه کلمه کم می آورد . اما آنچه چکه میکند از لابلای انگشتان چیست ؟ البته قرار نیست این شعر درس علم الاشیا باشد اما به هرحال چکه کردن مایعی را به ذهن متبادر میکند که تنها خصوصیتش این است که شعر نیست ! پس شعر سیال است و قابل چکیدن چیزی از جنس اشک و خون و چای ! هرچه هست از لابلای انگشتانی می آید که شاید چیزی می نویسد و شاید برای ستردن اشک بر چشم یار کشیده میشود ! اما شعر صحنه ای را تصویر می کند که گفتگوی یک طرفه ای بین دوطرف در آن جریان دارد و انگار معشوق ساکت و اشک می ریزد و عاشق سعی میکند با شعر او را آرام کند سیگار کشیدن دائم و فراموشی چای به این تصویر جان میدهد

میراث

یاد تو

سرچشمه ی لکه های روشن فردا می شود

جنگلی ناشناخته

در جغرافیای خاطراتت

ریشه می کند

باستان شناسان

جزیره ی کوچکی

از توهم ابدی بشر

در سرم کشف می کنند

و مشکوک می شوند

به عشق بازی خاکستری های ریزی

تو در توی تاریخ تن ام

چمدانی برای بستن ندارم

خیال ات

لباسهایم را

به باد داده است

شعر

بی بند و بار

از سینه بندم

افتاده

و هیچکس

کفن تازه برای مرده ی دیروز نمی برد

اقیانوس آرام

بوی تند ادویه های شرقی

روی تن ات

چنان راه می رود

که زن بودن ام اوج می گیرد

و می ترسد از پیر شدن

پای تمام قصه های سنتی

برگرد

نباشی

چشم هایم اقیانوس ناآرامی می شود

بستر خودکشی تمام عروس های دریایی

و هیچ کس جز تو نمی داند

اینجا

رام کردن تازه ترین قاصدک ها

قلق دارد

وگرنه

در بی شرم ترین تاخت و تاز های همین اسب چوبی

تخت به ملافه ها تجاوز می کند

و کنج اتاق به تنهایی آدم

آنقدر که آتشی

به هوای هر چه نبودن

پا می گیرد

برگرد

تا تیتر اول تمام روزنامه های فردا

صندلی خالی زنی نشده

که خرخره ی دوست داشتن اش را جویده است

تازه

دنیای بوی شکوفه های به می دهد

بوی شکوفه های صورتی ریز

و دستی لابلای شاخه ها مست

بیا عزیز من

بیا

و آبی به صورت ات بزن

اینجا

هیچ کس نمی داند

میوه ی ممنوعه ی دیگر، یعنی چه؟!

بیا

آدم تازه ای باشیم

پ.ن: دارم به جای خالی تو نگاه می کنم و تازه می فهمم قاب های خالی چه غمی دارند

پریدن

همیشه که با مرگ، نباید بذارنت توی خاک…  بعضی مرگ ها تو هوای خراب همین دنیات دفن میشیذره ذره آفتاب تن ات رو می پوسونه و قطره قطره آب میشی

بعضی از این مرگ ها از شکنجه سخت تره… بعضی از این مرگ ها هر چی بیشتر قوی باشی بیشتر درد میکشی… بعضی وقتها هم دست خودت که نیست دلت میخواد چشمهاتو ببندی و التماس یه مرگ دیگه رو داشته باشی

 مث همین الان من

درست همین الان من

 همین دو روز مونده به ۲۰۱۲

 به اینکه دنیام، با همه ی آرزوهای قشنگی که برام داشتی؛ تموم میشه

 با همین پرواز ساعت ۷ صبح زمستان ۱۳۹۰… با خدانگهداری که گفتی

پ.ن: واژه واژه هایی از رنجی که می برم

 

 

 

 

 

 

 

 

بادبادک

هر شب، سرت را می گذاری زمین … به مرگ می گویی: به آغوشم بگیر

و او، شبیه قصاب محله، سبیل های بلندی دارد … می ترسی

پ.ن: بادبادک جان، من فقط داشتم بند کفش های قرمزم را می بستم … کجا رفتی؟

باتلاق

وحشی ست اسبی که می دود در من

و تمام نمی شود

تا خواب ببینم ات

بیایی

فرو روی در خیالی آبی

شب نمی شود که نیاید

و نتازد بالای این کره ی خاکی

و من کمی مانده به صبح ام

آسمانی آفتاب نخورده

و عشق بازی ابرها با نور

وحشی ست اسبی که می دود در من

و مرتعی

بی درختان سرو

یا پونه ای لب آب

در من فرو می رود

تا خرخره

که فرو می روم

در نداشتن ات

و دوستت دارم

خاتمه ی خیالی خالی

پ.ن: و زندگی  چیزی کم دارد

شاید

یک بهانه که

یکنفر

یک بار

بگوید:

دوستت دارم

شاید وقتی دیگر

هی فلانی

من ناپیدای دنیاهای توأم

کمی پا سست تر کن

نامی آشنا نشسته باشد شاید

بر گوشه دورترین سنگ این گورستان

و مرگی صورتی

روی آبی زندگی کسی دویده باشد

کسی

نه آنقدر دور

از خیال های شبانه ات شاید

نه آنقدر دور

از دنیای مجازی ات شاید

هی فلانی

بمان

نه آنقدر دور

که نرسد دستم

به تاب موهایت

بودن ات دنیایی ست

کمی پا سست کن

برای وقتی دیگر

شاید …

۲

۱)
هیچ کجای دنیا
تیک تاک ها به هم نمی رسند
عبور غریزه ی ناپاکی ست
برای عقربه های ولگرد
.
.
.
زمین به راه خود می رود
.
.
.
غریبه ای
خراب خوشه ای انگور
خشک می شود
روی وعده ای
وعده ای
چشمانت
آفتاب قورت داده بود انگار

۲)
دلم میخواهد
تمام دور برگردان های دنیا را برگردم
به پای تو بنشینم
باران
پشت پنجره
ساز دهنی بزند
و من
هیچ کدامِ دوستت دارم ها را
قورت ندهم
.
.
.
انگار
ایمان تمام فصل ها خشکیده است
زمستان
روی موهایم می پاشد
و یادم نمی آید
آدم برفی دوست داشتی یا نه؟

قاب عکس

عکست

همین قاب خالی روی دیوار

و من

هر شب

آنقدر خیال ها در آن می گذارم

تا ریز ریز

نفس چشمهایم

بند بیاید

راستی که همیشه

زیبایی

پ.ن: تقدیم به لیلا رضایی همیشه عزیز برای همراهی های همیشگی اش

خاطر

بعضی وقتها بعضی آدمها حکم فرشته رو دارند برات

میان و بهترین اتفاق زندگیت رو رقم می زنند و میرن

بعضی وقتها این آدمها که میان، هیچی بلد نیستی

حتی قدرشون رو دونستن

خراب می کنی همه چیز رو

اونا ولی همه چی بلدند انگار

و می بخشند

و میرن

تو می مونی و یه دنیا خاطره و جای خالی ای که با هیچی پر نمیشه

تو می مونی و عهدی که بعد از رفتن شون می بندی با خودت

بعد از اون هر چند تا آدم دیگه هم که بیاد

حتی بهترین های دنیا هم که برات تکیه گاه بشن و سایه کنند

بازم دلت میخواد همیشه پای عهدی که بستی بمونی و هیچ کس جای اونو نگیره

حالا که دارم می نویسم تولد یکی از همین آدمهاست توی زندگی خودم

نمیدونم کجاست

چیکار میکنه

و به چه حال و روزه؟!

ولی من از همون وقتی که اومد

از همون شونزده سال پیش

با همون ماشینی که اومد و همون ماشین که پیاده شدم تا بره

رنگ چشماش از یادم نرفته و دلم خواست اینجا براش بنویسم

تولدت مبارک

پ.ن: اندازه ی همه ی دنیا بغض  دارم … کاش یکنفر بود که اینجور موقعها آدم با خیال راحت کنارش حرفاشو بزنه و آروم بشه 

یـ کـ نـ فـ ـر

به ازای یکنفر بیدار می شوی / به خورشید سلام می کنی / از خانه بیرون می زنی / نفس می کشی
به ازای یکنفر هوای قدم زدن های دو نفره می کنی / آواز می خوانی / شعر می نویسی / حرف می زنی
تنهایی را مجاب می کنی که صبوری کند هنوز و همیشه
به ازای یکنفر انگار داری زندگی می کنی / دل خوش به زندگی می مانی
و به ازای یکنفر / پیر می شوی / لبخند می زنی / چشمهایت را می بندی
و به ازای همان یکنفر که نمی آید هیچ وقت
می روی

پ.ن: خاموش نباش … دلم آشوب می شود

دوست داشتن گاهی شاید اینگونه باشد

پسر بچه کوچه های تو در تویی باشی

دلت بیشتر از پا به توپ بچسبد

به آغوش اش بگیری

و بازی را ببازی

رسم اقاقی ها

یک کاسه اقاقی بیاور لطفن

این خلوت مال من نیست

کبوترها

آوازها

پروازها

خسته نمی شوی همراه؟

پای تمام شعرهایم امضا شده ای

پای تمام حرفهای نگفته ام

سکوت همین بذرهای بی معنی ست

وقتی چشمهایت

تنهایی ام را می کارد

یک کاسه اقاقی بیاور لطفن

خستگی از انگشتهایم می چکد

بس که آسمان را خزیده ام

و انگار خورشید

هیچ حرف حسابی ندارد

برای روزهایی که بی تو روشن کرد

خسته نشدی همراه

بس که خراب کردی ام

در این خلوت خیال؟!

پ.ن: گرچه نیستی به رسمی دیرینه می نویسمت

آشوب

۱)
این آشفتگی بی سبب نیست
شفق هم / پیش چشمانت / کم آورده است

۲)
خوب می شناسد آدم را / دنیا /
وقتی رویاهایش را / با یک صبح / نقش بر آب می کند

. . .

تاریخ یعنی
وقتی به سرت زد
بروی
و زمین که بعد از آن
هی می چرخد دور خودش

قصه

مادربزرگ

پای زنانگی ام

در کدام افسانه ات سُر خورد؟!

لا به لای انگشتهای دیو جا ماندم

بی چراغ جادو…

برگرد

قصه از اول بگو

کودک آرزوهایم

عصا گم کرده است

زوال عاشقانه

غلت می زنم

روی کنسرو خالی

روی خیال خاکستر

روی دود

سیگار

بوی الکل

غلت می زنم

و این اتاق

تنها جای دنیا که خالی نیست

از یکنفر

مرده میان من و تو

پ.ن: رویاهایم را / در خواب / برای تو می چینم / صبح / همه نارس اند

تمنا

باید به من اصرار کنی
تا به چشم های تو زل بزنم
تا وقتی عابرها رد می شوند
از خیال تو در نیایم
بخواهم ات
و انگشتهایم لای موهای وحشی ات به خواب برود
باید به من اصرار کنی
تا صبح ها با صدای تو بیدار شوم
روی آفتاب شورشی تخت
غلت بزنم
و تا می توانم هوای تو را نفس بکشم
باید اصرار کنی
قرص هایم را دور بریزم
لب دریا قدم بزنم
مزه ی عشق بچشم
و در بی تو بودن
نمیرم

 
 
پرواز
Azade Hazemizade
استفاده از مطالب این سایت به هر نحو منوط به درج نام صاحب اثر می باشد

subscribe me